fanavaran
آخرین اخبار
   
    کد خبر : 21993
    تاریخ انتشار : 7 بهمن 1391 11:32
    تعداد بازدید : 588

    مردی در قریه

    بی سروصدا و دزدکی وارد اتاق دایی ام شده بودم. هفت هشت ساله بودم به گمانم. اتاق دایی خط قرمز خانه م ادربزرگ بود. روی دیوار اتاقش عکس بزرگ خانمی بود که بابتش پدربزرگم همیشه ناراحت بود و بعدا فهمیدم اینگرید برگمن است. دایی توی اتاقش ویدیو داشت. ضبط و پخش استریو هم داشت و یک کتابخانه پر از نوار. نوارهایی که روی برچسب همه شان با حوصله و مرتب، با ماشین تحریر دسته دویی که خریده بود چیزی تایپ کرده بود. طبقه بالای بالا نوارهایی بود که عکس داشتند دایی بهشان می گفت نوار مادر و خیلی دوست شان داشت. فکر می کردم چون مادربزرگم را خیلی دوست دارد اسم آن نوارهای عکس دار خوش آب و رنگ را گذاشته مادر. حس کنجکاوی مجبورم کرد صندلی پشت میزتحریر دایی ام را تا پای کتابخانه بکشم و از آن بالا بروم. ذوق داشتم از اینکه سواد خواندن روی نوارها را دارم. خواندم.. حبیب، نوری، مرضیه، پریسا... عطف نوار آخری سفید بود. برش داشتم. مردی با شال گردنی بلند، چشمانی بسته، تکیه داده بود به دیواری آجری. رویش نوشته بود: فریدون فروغی- آغازی نو.

    وحید ناظمی

    بماند که بابت گم شدن آن نوار چه غوغایی به پا شد. اما هنوز هم بابت داشتن آن نوار همان ذوقی را دارم که آن روز بعد از قایم کردنش زیر پیراهنم و تصاحبش از منطقه‌ ممنوعه‌ دایی‌ام داشتم...
    سال‌های دبیرستان سال‌های ممنوعیت همه‌چیز بود. سال‌هایی که واکمن سونی سیاهم را ته کیفم قایم می‌کردم مبادا خبر واکمن و نوارهایم به گوش ناظم برسد. زنگ که می‌خورد من بودم و صدایی که انگار مال خود من بود. وقتی توی گوشم می‌خواند: کوچه‌ شهر دلم... دلم نمی‌خواست حالم را با کسی قسمت کنم. مدام می‌گشتم دنبال کسی که شاید نوار دیگری هم از فریدون فروغی داشته باشد. قوزک پا و نیاز و کوچه کم بود. بیشتر می‌خواستم. خیال می‌بافتم با خودم برای پیدا کردنش. شنیده بودم ایران است اما هیچ‌جا نبود. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود شبی که حجاریان گلوله خورد. شب یار دبستانی بود و گریه و فریدون. آخر دهه هفتاد که شد همه کار می‌کردیم الا درس خواندن برای کنکور. تمام پولی که داشتم صرف روزنامه و مجله می‌شد. یادم نیست کجا ولی بالاخره اسمش را دیدم. اینکه سه سال پیش در کیش کنسرت داشته و من بی‌خبر بودم. همین! دیگر خبری نشد تا مهر 1380.
    اینجا خبر مرگ زود می‌پیچد. همه بعد از مرگ عزیز می‌شوند. حالا که همه جا درباره‌اش نوشته بودند، خودش دیگر نبود. من بودم و نوارهایی که صدایش را برایم نگه داشته بودند. اینجا همیشه دیر می‌شود. بالاخره به دیدنش رفتم. سالگردش نبود ولی. حوصله‌ دیگران را نداشتم. پیدا کردن قرقرک کار سختی نبود. پیدا کردن فریدون هم. چقدر آرام کنار برکه و کوه و قریه‌اش خوابیده بود. یاد حرف شهیار افتاده بودم: فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می‌خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت.


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی
    تصویر امنیتی :