آخرین اخبار
facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی
کد خبر : 25465
تاریخ انتشار : 31 فروردین 1392 2:35
تعداد بازدید : 666

دیدار مرگ و عالی جناب سیاه

انگشت هایش را دور آن ظرف کوچک سرشار از سیاهی می کشید و به صورتش می مالید. سیاهی هر چقدر بیشتر می شد ما بیشتر دل مان می خواست بخندیم. سیاهی، ما را می خنداند. کار که تمام شد توی سیاهی صورتش حالا یک لب قرمز خندان بود و یک جفت چشم که برق می زد. ناخودآگاه اگوی حاجی فیروز ما مردی بود که سال ها با صورت سیاهش، سیاه بازی می کرد، با همان صدای خش دار و خاصش. خواستیم حرف بزند. ناخوداگاه ما منظورش صدای همان مرد صورت سیاهی بود که گاهی "مبارک" صدایش می زدند و او هم ناخودآگاه همان صدا را تقلید کرد: "حاجی فیروزه، بله! سالی یه روزه، بله!" بعد راه افتادیم توی کوچه پس کوچه های اطراف هفت تیر، کریم خان، باغ خانه هنرمندان تا پرفورمنس "یک روز با فیروز" را اجرا کنیم. پرفورمنسی که یک حاجی فیروز داشت با صورتی سیاه. خنده های مان به روی فیروز صورت سیاه و لباس قرمز، ادامه خنده های خودمان و مادربزرگ ها و پدربزرگ های مان از دیدن مرد سیاه روی حوض و سن تئاترهای لاله زار و کهنه و قدیمی بود. خنده به روی صورتی سیاه با کلاهی قرمز؛ مردی با صدایی خش دار که کلمه ها را اشتباه تلفظ می کرد، زبانش می گرفت، ساده بود و تنها.

شبنم کهن چی

این شکل و شمایل سال‌ها از آن مردی بود که سیاه‌بازی را تبدیل به یک هنر کرد و برای این کار سال‌ها زحمت کشید و سیاه‌بازی کرد؛ سعدی افشار. تنها مرد سیاهی که هیچ‌کس از سیاهی رویش نمی‌ترسید و همیشه لبخند روی لب می‌آورد. نه فقط سادگی‌‌ بلکه غصه‌اش و خشمش برای گرفتن حق مظلوم از ظالم در تئاترهایش، مردم را می‌خنداند و صدایش را همه می‌شناختند. مردی که 65 سال کارش سیاه‌بازی بود، حالا کارش سیاه پوشاندن ما و مرگ شده. سعدی افشار دیروز در خانه‌اش با زندگی وداع کرد. روحت شاد حاجی صورت سیاه.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :