آخرین اخبار
facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی
کد خبر : 27353
تاریخ انتشار : 29 اردیبهشت 1392 11:40
تعداد بازدید : 1142

کسی که همه چیز را می داند

صدای کلید توی قفل، باز شدن در و مثل هر روز بوی نان تازه و صدایی آشنا. او تنها کسی هست که می داند دخترانش هر روز نان تازه می خورند. پدرم را می گویم. دیروز که باران می آمد با چتر از خانه رفت و خیس برگشت. چترش را دختربچه ای که زیر باران مانده بود، آورد. پدرم حتی پدر بچه های کوچه مان هم هست. موهایی سفید، دستهایی مهربان، خط هایی روی پیشانی، چشمهایی ضعیف و قلبی بزرگ با عشقی تمام نشدنی؛ او پدر است.

نسرین غریبی

بچه که بودیم، پدر قهرمان‌مان بود. دلگرم بودیم که پدر همه چیز را می‌داند، همه کار بلد است. نگران نبودیم که "نتوانیم"، پدر کنارمان بو، قوی، استوار، جوان. حالا هم که ما جوان شدیم و پدر پیر، هنوز دلگریم به بودنش، پدر هنوز همه چیز را می‌داند، هنوز همه کاری بلد است و ما باز نگران نیستیم که "اگر نتوانیم...".
پدرها همیشه قهرمان هستند، همه روزهای سال. همه روزهای سال را دلخوشیم به بودنش، به گرمایش و محبتش. حالا گیریم یک روز به نام روز پدر می‌آید و می‌رود تا به روی پدر بیاوریم چقدر از بودنش خوشحالیم، لبخند بزنیم و بگوییم پدر روزت مبارک.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :