آخرین اخبار
facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی
کد خبر : 56365
تاریخ انتشار : 4 مرداد 1393 14:18
تعداد بازدید : 1101

کودکی در جهانی به نام غزه

اینجا سرزمین غریبی است. دامن گندمزارهایش روی تونل های زیرزمینی پهن شده است و در مسجد هایش کنار تسبیح ها و سجاده ها اسلحه چیده شده و مدرسه هایش پناه مهمات است. اینجا سرزمین به دندان گرفته ای است که بار سنگینش را کودکان به دوش می کشند و زنانی که سوگشان را هلهله می کنند و عشق های شان را به سردخانه ها می سپارند و خانه های شان را به موشک ها و بمب ها و گلوله ها. اینجا سرزمینی است که کودکانش به جای بازی های کودکانه، در بازی بزرگان در خون می غلتند. سرزمینی که کوچه های باریکش به جای اینکه زمین گل کوچک پسربچه ها و دوچرخه سواری دختربچه ها باشد، بستر خرابه ها و اجسادی است که باید جمع کرد و نماز بر آنها خواند و به خاک شان سپرد. سرزمین باریکی است که بر فراز بلندی هایش، به تماشای ویران شدنش می نشینند و گریز از آن ممکن نیست. سرزمینی که کوچ هر روزه از این سو به آن سویش هم، پناه امن و امان مردم آواره اش نیست.
شبنم کهن چی
اینجا، نوار غزه است؛ یک باریکه 360 کیلومتر مربعی محل مناقشه کینه های تاریخی.
باریکه ای 41 کیلومتری که بین 6 تا 12 کیلومتر عرض دارد و خاک حدود یک میلیون و 700 هزار نفر است. جمعیتی که طی 16 روز گذشته، بیش از 620 نفرشان کشته شده ، نزدیک 4 هزار نفرشان زخمی شده اند و بیش از 85 هزار نفرشان به کمپ ها پناه برده اند و هزاران نفر آواره شده اند. وطنی که صدها خانه در آن ویران شده و مردمش از این محله به محله دیگر کوچ می کنند؛ مگر زنده بمانند. سرزمینی که ریختن خون بیش از 130 کودکش را در روزهای گذشته و هزاران کودک در سال های گذشته به چشم دیده است. باریکه ای که کودکانش از سال ها پیش تا امروز، هیچگاه کودک نبودند. کودک بودن در این نوار باریک یعنی بزرگان کوچکی که باید راز مقاومت را در قلب های کوچکشان هجی کنند تا دنیایشان دیگر دنیای بستنی های یخی تابستان و فوتبال در کوچه های باریک و بادبادک هوا کردن و بازی در ساحل نباشد. تا به آتش و خون، عادت کنند. تا وحشت شان را از صدای گلوله و لرزش زمین از انفجار پشت چشم های شان پنهان کنند، قلب شان را در مشت بسته فشار دهند. تا بتوانند خانه و محله و مدرسه و دوستان شان را جا بگذارند و آواره شوند. مادرشان را گم کنند و دست یکدیگر را بگیرند و در خرابه ها پناه بگیرند که زنده بمانند. کودکانی که در تاریکی شب های شهرشان، این نور انفجارهاست که روشنایی شان است.
اینجا باریکه ای است که این روزها در هوایش، فسفر را باید نفس کشید و سوخت و مرد. اینجا خاکی است که هیچ چیز سپر مردمش نیست، نه خانه، نه بیمارستان، نه مسجد و نه پناهگاه. اینجا تنها سپر، مردم هستند. مردمی که این روزها بی خانمان هستند، از نظر آب و غذا در مضیقه اند و هر روز با پیامی کوتاه شهر و خانه و عزیزانشان را پشت سرشان جا می گذارند و به سمت آینده ای می روند که سیاستمدارها برای شان رقم می زنند.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :