آخرین اخبار
facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی
کد خبر : 9145
تاریخ انتشار : 27 خرداد 1391 3:17
تعداد بازدید : 535

طرقه پدر

حدود هشت صبح، طرقه پدر توی دست های من مرد. پدر، طرقه را خیلی وقت پیش، وقتی هنوز خیلی کوچک و لاجون بود به خانه آورد.

داستانک

بهارادیبان

 هیچ هم نگفت طرقه کوچک بیچاره را از کجا آورده. فقط گفت نگهش می‌داریم. ما سال‌هاست هی پرنده می‌آوریم خانه و نگه می‌داریم. آنقدر که یا پیر شود بمیرد، یا مریض شود بمیرد، یا آسم مادر عود کند. خیلی سال است که مادر آسم دارد. از وقتی یادم می‌آید مادر سرفه می‌کند و از این کپسول‌های بزرگ اکسیژن می‌گذارد کنار تختش. از همان‌ها که باید آب مقطر بریزیم توی محفظه‌اش تا هنگام اکسیژن دادن قل قل کند. پدر طرقه‌اش را خیلی دوست داشت. الان هم دارد. چون هنوز نمی‌داند که طرقه‌اش مرده. او طوطی‌ها را دوست ندارد؛ به خصوص اگر عروس هلندی باشد. انگار عروس هلندی‌مان هووی پدر است. یک جور نگاهش می‌کند انگار می‌خواهد الساعه گردنش را بشکند. مادرم اما آنقدر که قربان صدقه این پرنده سر جمع 20 سانت طول و 200 گرم وزن می‌رود، به ما عزیزم جوونم نمی‌گوید. صبح هم که طرقه پدر توی دست‌ من همینجوری افتاد و مرد، مادر نگران شد که از امشب پدر می‌خواهد از عروس هلندی بیچاره چقدر بهانه بگیرد. اما من همش فکر می‌کردم طرقه بیچاره‌تر بود چون تنها تر بود و چون یک جوری توی دستم افتاده بود و نفس‌های آخرش را کشید، شبیه به آدم‌هایی که دارند هق هق می‌کنند اما صدایشان در نمی‌آید. قبل‌تر وقتی کلید توی در می‌افتاد، یک صدای آرام و کوتاه و غمگینی می‌داد. مادر می‌گفت زنگ ورود می‌زند. صبحی که توی دستم انگار داشت هق هق می‌کرد هر چه برایش سوت زدم، کلید انداختم توی در فایده نداشت.همینطور چشم‌هایش غمگین و غمگین‌تر می‌شد.بعد هق هق‌اش تمام شد و مرد. من همش فکر می‌کنم طرقه پدر دق کرد.بس که تنها بود، دق کرد و مرد.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :