fanavaran
آخرین اخبار
   
    کد خبر : 37100
    تاریخ انتشار : 11 آبان 1392 11:44
    تعداد بازدید : 552

    صبح روز جشن

    خوشحال بودیم. حواس مان هم به دلیل بزرگداشت آن روز نبود. خوش بودیم که قرار است زمان کلاس هایمان کوتاه تر شود. زنگ تفریح و بعد از مدرسه برویم تمرین توی کلاس های بزرگ و خالی. کاغذی که متن سرود را روی آن نوشتیم و جلوی بعضی از خط ها نوشتیم دو بار بگیریم دست و کنار هم بایستیم و با صدای بلند سرود بخوانیم؛ ناهماهنگ با صدای بم و زیر و خش دارمان در حالی که گاهی یادمان می رفت باید چه بگوییم یا خنده مان می گرفت و سرمان را پشت سر نفر جلویی مان پنهان می کردیم و اخم خانم معلم را به جان می خریدیم. خوش بودیم که باید گوشه حیاط مدرسه نمایش کوتاه مان را تمرین کنیم و دل مان آشوب شود چطوری جلوی همه بچه های مدرسه بازی کنیم و هول نشویم، دیالوگ مان را فراموش نکنیم و تپق نزنیم. روی نیمکت های چوبی می ایستادیم و ذوق کاغذ رنگی هایی را داشتیم که می خواستیم از این سر کلاس تا آن سر کلاس با پونز به دیوار بزنیم. به فکر تخم مرغ هایی بودیم که می خواستیم خالی از زرده و سفیده کنیم و پر از کاغذ رنگی های ریز تا بزنیم به سقف و باران کاغذ رنگی ببارد. خوش بودیم که بعد از مدرسه باید چند نفری برویم توی خانه ای جمع شویم و دور عکس ها را قیچی کنیم و با ماژیک رنگی، روزنامه دیواری مان را تمام کنیم تا صبح روز جشن به دیوار کلاس بزنیم.

    خلاصه ذوق رسیدن صبح روز جشن را داشتیم، با از جلو نظام‌های صبحگاهی و تلاوت قرآن و ورزش و سخنرانی مدیر و ناظم تا بعد تندتند با خنده‌های ریز به سمت کلاس‌ درس حرکت کنیم. پشت سر هم راه بیفتیم و تبدیل شویم به مارهایی که با پیچ و خم و جنب‌وجوش به سمت ساختمان می‌رود. بعد پخش شویم پشت نیمکت‌های چوبی و بخندیم و شلوغ کنیم تا مبصر ناگهان با فریاد بگوید برپا و خنده سرکش‌مان را مهار کنیم. سر کلاس هم یا پر از حرف از اردوی روز قبل بودیم یا پر از شادی سینمای روز بعد که قرار بود از طرف مدرسه برویم.
    ما روز دانش‌آموز خوشحال بودیم و هیچ حواس‌مان نبود چرا روز 13 آبان، روز دانش‌آموز بود. ما تنها حواس‌مان به صبح روز جشن بود.


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی